استوانه‌ی حقوق بشر کوروش؛ دوستی‌ها و دشمنی‌ها

دکتر شروین وکیلی

جامعه‌شناس و پژوهشگر تاریخ cyrus_cilinder

عنصری که می‌تواند در فهم عمیق‌تر اسطوره‌ی کوروش یاری‌مان کند، سرگذشت استوانه‌ی حقوق بشر است. این اثر باستانی مهم را هرمز رسام، در زمانی که انگلیسی‌ها عراقِ عثمانی را در اشغال خود داشتند، در ویرانه‌های بابل کشف کرد. اهمیت این سند در آن‌جاست که طولانی‌ترین متن رسمیِ بازمانده از دوران کوروش است و تنها متن مفصلی است که خودِ کوروش در آن روایتی از زندگی خویش را تعریف کرده است. این کتیبه از همان ابتدای یافته شدن‌اش، مورد توجه فراوان قرار گرفت و به خصوص پژوهش‌گرانِ کتاب مقدس بسیار به آن ارجاع دادند. چرا که محتوای آن درستیِ بخش‌هایی از عهد عتیق را نشان می‌داد. بر خلاف تصورِ مشهور، این استوانه از همان ابتدا با ملی‌گرایی ایرانی پیوند نخورد. یعنی تا دیرزمانی ملی‌گرایان دوران مشروطه که کوروش را از مجرای متون فرانسوی بازشناخته بودند و به داستان‌های یونانی درباره‌اش آگاه شده بودند، هم‌چنان از وجود این کتیبه بی‌خبر بودند. با وجود این، این تصور که کوروش بزرگ برای هویت ملی جدید ایرانی اهمیتی نداشته و بزرگداشت او در زمان حکومت پهلوی آغاز شده هم جعل نمایانی است و به کلی نادرست است. از همان زمانی که نهضت ترجمه از زبان‌های اروپایی به پارسی آغاز شد، نام کوروش هم در بافت مدرن و جدیدش در ایران‌زمین شناخته شد و مورد تکریم و تأکید نخبگان ایرانی قرار گرفت. اوج این ماجرا به دوران ناصرالدین شاه باز می‌گردد. به طوری که در زمان امضای قانون اساسی مشروطه توسط مظفرالدین شاه، کوروش کاملاً برای نخبگان ادبی و سیاسی ایران آشنا بوده است. هرچند ریزه‌کاری‌های داستان هرودوت و کسنوفون درباره‌اش به تدریج و کم کم به زبان پارسی منتقل می‌شد. نمونه‌ای نمایان از ارج کوروش نزد نخبگان فرهنگی صدر مشروطه، در شعرِ زیبای «آیینه‌ی عبرت» دیده می‌شود که در ۱۲۸۵ خورشیدی و بلافاصله بعد از مرگ مظفرالدین‌شاه خطاب به محمدعلی‌شاه قاجار سروده شده است. سراینده‌ی این شعر ملک‌الشعرای بهار است و در آن سراسر تاریخ ایران را از آغاز تا دوران معاصر شرح داده است. بهار در این شعر از «سیاکزارِ‌ ماد» و «شاهزاده‌ی پارس، کوروش» سخن می‌گوید و روایت کسنوفون از خویشاوندی این دو را نقل می‌کند. او تصویر روشن و دقیقی درباره‌ی کوروش دارد و می‌گوید: کوروش آیین‌های نیک آورد در کشور پدید شیوه‌ی قانون‌گذاری‌ او به عالم گسترید جاده‌ها افکند و در فرسنگ‌ها خرسنگ چید نیز او ایجاد کرد آیین چاپار و برید در نخستین جنگ چون بی‌نظمیِ لشگر بدید نقشه‌ی تنظیم و تقسیمات لشگرها کشید کلده و آشور و لیدی را گرفت اندر نبرد مر یهودان را بدان آزادی و خشنود کرد۱ یعنی بهار در چهار بیت، و در پنجاه و هشت کلمه، به شش رکنِ عظمت کوروش به درستی اشاره کرده است: بازسازی آیین‌ها، قانون‌گذاری، جاده‌سازی، نظام خبررسانی بریدها، ساماندهی ارتش و آزادی بردگان. بنابراین، این برداشتِ ایدئولوژیک که اهمیت کوروش نزد ایرانیان به دوران پهلوی باز می‌گردد، یک‌سره نادرست و برخاسته از غرض و مرض‌های سیاسی است. بهار هم در زمان به سلطنت رسیدن رضاشاه دشمن خاندان پهلوی بوده و هم این شعر را حدود بیست سال قبل از فراز آمدن وی سروده است. با وجود این، این نکته حقیقت دارد که در دوران پهلوی در بزرگداشت کوروش کوشش فراوان صرف شد، و این شاید خاستگاه تصورِ نادرست یادشده باشد. به طور خاص، شهرتِ استوانه‌ی اکدی کوروش به «نخستین بیانیه‌ی حقوق بشر» تا حدودی مدیون تبلیغات دولتی دوران محمدرضاشاه است. کوروش به خصوص در دوران پهلوی دوم به نمادی برای ملیت ایرانی بدل شد.۲ محمدرضاشاه در بیانیه‌ی انقلاب سفید خود، که در ۱۳۴۶ خورشیدی منتشر شد، استوانه‌ی کوروش را اولین سند حقوق بشر دانست و هم این سند و هم کوروش را به جزئی محوری از ایدئولوژی شاهنشاهی دولت بدل ساخت. شاه در پیام نوروزی‌اش به مناسبت نوروز سال ۱۳۵۰، این سال را به نام سال کوروش بزرگ نامگذاری کر‌د و اعلام کرد که در این سال جشن‌های دو هزار و پانصد ساله برگزار خواهد شد. این جشن‌ها ــ که در سالگرد فتح بابل به دست کوروش در پاسارگاد برگزار شد و در جهان انعکاس زیادی یافت و سران بیشتر کشورها در آن شرکت کردند ــ از سویی بر قدمت تمدن ایرانی و استقلالِ آن از دوران اسلامی پافشاری می‌کرد و از سوی دیگر، شخصیت کوروش را هم‌چون بنیانگذاری بزرگ در مرکز گفتمان خود حفظ کرده بود. محمدرضاشاه تنها از نام و نشان کوروش استفاده‌ی ابزاری نمی‌کرد و تحلیل گفتمان سیاسی‌اش نشان می‌دهد که صمیمانه به اهمیت این شخصیت تاریخی معتقد بوده و دوران هخامنشی را هم‌چون نمونه‌ای آرمانی از سیاست ایرانی و ساماندهی دولت سلطنتی می‌دانسته است.۳ دستگاه سیاسی پهلوی از کوروش برای مشروعیت بخشیدن به برنامه‌های خود بهره می‌برد و می‌کوشید بر مبنای این خاطره‌ی تاریخی گفتمانی ناسیونالیستی را ایجاد کند و آن را هم‌چون جایگزینی برای هویت اسلام‌گرای رو به رشد مطرح نماید.۴ البته اکنون، که چند دهه از آن دوران گذشته، می‌توان دریافت که دغدغه‌ی خاطر اصلی سیاست‌مداران دوران پهلوی مقابله با خطر گسترش کمونیسم بوده و چنین می‌نماید که این گفتمان سیاسیِ باستان‌گرا بیشتر در صدد جذب شعارهای بانفوذِ چپ‌ها و طردِ مقاومت‌شان در برابر ایدئولوژی سلطنتی بوده باشد. قضیه‌ی پیوند میان سازمان ملل و استوانه‌ی کوروش هم از همین جا آغاز شد، چون اشرف پهلوی بعد از پایان مراسم جشن‌های دو هزار و پانصد ساله نسخه‌ای نوساخته از استوانه‌ی کوروش را به رییس وقتِ سازمان ملل اهدا کرد و در خطابه‌ی این اهدا میراث کوروش را تفاهم و رواداری و آزادی‌های انسانی دانست. این رونوشت از کتیبه از آن به بعد در دفتر مرکزی سازمان ملل در نیویورک نگهداری می‌شود و گفتمان سازمان ملل از آن هنگام به بعد هم‌چنان کوروش و کتیبه‌اش را به عنوان نقطه‌ی شروعی در تدوین حقوق بشر به رسمیت می‌شمارد.۵ مورخان ایرانی دوران بعد از انقلاب، تا حدودی در واکنش به بافت ایدئولوژیک آنچه در دوران پهلوی تبلیغ شده بود، مسیری وارونه را طی کردند و کتیبه‌ی کوروش را به کلی با حقوق بشر بی‌ارتباط دانستند.۶ نویسندگان غربی هم منسوب کردن حقوق بشر به این سند تاریخی را ناشی از خطای ناهم‌زمانی دانستند۷ و آن را نتیجه‌ی تبلیغات سیاسی دولت پهلوی قملداد کردند،۸ و چنین تفسیری از آن را به کلی اشتباه دانستند.۹ واکر زودتر از همه و بعد از همان جشن‌های دوهزار و پانصد ساله گفتمان سیاسی غالب را رد کرد و نوشت که استوانه‌ی کوروش تنها یک متن اهدایی به معبدی محلی است و هیچ معنایی فراتر از این را حمل نمی‌کند.۱۰ به تازگی آرنولد و میخالووسکی در همین راستا نوشته‌اند که این استوانه تنها کارکردی آیینی داشته و نه بیانیه‌ای رسمی بوده و نه اعلامیه‌ای که به حقوق مردم ارتباطی داشته باشد.۱۱ ویسهوفر هم، که پیش‌تر یکی از کارگزاران دولت پهلوی در این تبلیغات بود، در سال‌های بعد از انقلاب نوشت که «تصویر کردن کوروش هم‌چون قهرمان حقوق بشر، همان قدر موهوم و آغشته به خطاست که انسانی و روشنگر دانستنِ دوران زمام‌داری شاه ایران!»۱۲٫ مورخان اروپایی نیز در دوران پس از انقلاب اسلامی ــ شاید تا حدودی متأثر از جبهه‌بندی دولت انقلابی نوپا و ارزش‌های غربی ــ در ستودن این سند به عنوان آغازگاهی برای حقوق بشر تجدید نظر کردند و آن را ادامه‌ی مستقیم و عادیِ سیاست رواداری دینی شاهان آشوری و بابلی قدیمی دانستند،۱۳ گزارش عهد عتیق در این زمینه را متأخر و ساختگی دانستند،۱۴ و یا آن را به قلمرو میان‌رودان و یهودیه منحصر دانستند و منکرِ وجود یک سیاست نوظهور و فراگیر پارسی درباره‌ی رواداری دینی شدند.۱۵ این در حالی است که از سوی دیگر، برخی از مورخان۱۶ و پژوهش‌گران تاریخ حقوق و جامعه‌شناسان تاریخ۱۷ موقعیت مهم و مرکزی استوانه‌ی کوروش در دگردیسی حقوق بشر را تأیید کرده و به رسمیت شمرده‌اند. تالبوت، که در فلسفه‌ی حقوق بشر چهره‌ی سرشناسی است، در بحثی که از عمومیت و فراگیری این مفهوم دارد، کوروش را به عنوان بنیانگذاری در این زمینه گواه آورده است و در گفتمان او تأکیدی نمایان بر این مفهوم را تشخیص داده است.۱۸ هیراد ابطحی هم به درستی خاطرنشان کرده که گفتمان کوروش در استوانه‌اش را نمی‌توان به کوشش وی برای مشروعیت‌طلبی حمل کرد، چون در زمان نوشته شدنِ آن در اوج اقتدار و چیرگی قرار داشته و هیچ نشانی از مقاومت یا دشمنی در برابرش به چشم نمی‌خورد.۱۹ اگر به خودِ محتوای این سند و رخدادِ تاریخی وابسته بدان بنگریم، بی‌هیچ تردیدی داوری‌مان این خواهد بود که گفتمان این سند با هنجارِ حاکم بر فتح‌نامه‌های پیش از آن متفاوت است و کردار کوروش در جریان گرفتنِ بابل هم بی‌پیشینه بوده و به کلی با هرآنچه تا آن روزگار در تاریخ سیاسی تجربه شده بود، بیگانه بوده است. از این رو، اگر بخواهیم از سوگیری‌های مقطعی و سودمدارانه‌ی سیاسی فاصله بگیریم و خودِ این سند را در بافت تاریخی‌اش بنگریم، ناگزیر سه ویژگی‌اش را به رسمیت خواهیم شناخت. نخست آن که این کهن‌ترین و اولین سندِ بازمانده از کشورِ متحد ایران است؛ دوم آن که رواداری و محبوبیت کوروش در آن نمایان است و این متن گزارشِ یونانیان و یهودیان و ایرانیان بعدی درباره‌ی فرهمندی و نیکوکاری کوروش را تأیید می‌کند؛ و سوم آن که در آن برای نخستین بار به حقوق مردم و اهمیتِ شادمانیِ همه‌ی مردم اشاره شده است. این مردم، بر خلاف آنچه در کتیبه‌های پیشینیان می‌بینیم، فقط شهروندان نخبه و سرورانِ بانفوذِ شهرِ گشوده‌شده نیستند، که همه‌ی مردم بابل را در بر می‌گیرند. آنچه این خوانش از متن را به کرسی می‌نشاند، نگریستن به کردار کوروش است، در آن هنگام که یهودیان و طبقه‌ی فرودستِ بابل را آزاد می‌کرد و با هزینه‌ای دولتی زیستگاهی و معبدی را برای‌شان فراهم می‌ساخت. جالب آن که بخش عمده‌ی مراجع علمی و صاحب‌نظرانی که این روزها درباره‌ی این استوانه نظر می‌دهند، این سه نکته را می‌پ‍ذیرند. گفتمان سازمان ملل متحد هم‌چنان این استوانه را آغازگاه حقوق بشر می‌داند، و به خصوص خودِ ایرانیان در این زمینه موضعی بسیار تندروتر نسبت به تبلیغات سیاسی دوران پهلوی اتخاذ کرده‌اند. ناگفته نماند که این تبلیغات در همین سال‌های اخیر هم ادامه داشته است که نمونه‌ای از آن، آوردن استوانه‌ی حقوق بشر به تهران و نمایش‌اش در گنجینه‌سرای ایران باستان بود که تا حدودی برای تأکید بر پیوند ایران و حقوق بشر انجام شده بود، که بهتر است حواشی آن ناگفته بماند. این رویکرد در بیشتر جبهه‌ها و سوگیری‌های نخبگان ایران امروز دیده می‌شود. مثلاً در دسامبر سال ۲۰۰۳، شیرین عبادی، که نخستین ایرانیِ دریافت‌کننده‌ی نوبل صلح بود، در خطابه‌ی خود این جمله را بیان کرد: «من ایرانی هستم، نواده‌ی کوروش بزرگ، امپراتوری که دو هزار و پانصد سال پیش حکومتش را با این شعار آغاز کرد که من بر مردمی که آرزومند زمام‌داری من نباشند، فرمان نخواهم راند. او قول داد که هیچ‌کس را وادار نکند تا دین و آیین خود را تغییر دهد، و آزادی را برای همگان به رسمیت شمرد. منشور کوروش بزرگ باید در تاریخ حقوق بشر تدریس شود»۲۰٫ در مقابل این برداشتِ عمومی و جا افتاده‌ درباره‌ی کوروش و جایگاه تاریخی او، و استوانه‌ی حقوق بشر و معنای نهفته در آن، یک رویکرد تندروانه و نامعقول هم وجود دارد که خاستگاهش را باید در دوران پهلوی ردیابی کرد. بخشی از نیروهای سیاسی اسلام‌گرا و چپ‌گرا که در دوران پهلوی از سیاست‌های ناسیونالیستیِ دولت حاکم ناراضی بودند، برای تدوین پادگفتمانی نیرومند، ناگزیر شدند به نقطه‌ی قوت تبلیغات سیاسی دستگاه پهلوی بتازند، و آن هم کوروش بود. به این ترتیب، دو گفتمانِ موازی و هم‌سو زاده شد. یکی کوروش را شاهی بی‌دین و بدکار می‌دانست و ستایش او را «غیراسلامی» قلمداد می‌کرد، و دیگری اصولاً با شاه بودنِ کوروش مشکل داشت و آن را با آزادی رنجبران و تحقق سوسیالیسمِ «واقعاً موجود» در تضاد می‌دید. نتیجه آن شد که دو رده از متون درباره‌ی شاهان باستانی ایران پدید آمد که هسته‌ی مرکزی گفتمان اسلامی و مارکسیستیِ ایرانِ معاصر را برمی‌سازد. در یک سو، خلخالی را داریم که درست بعد از جشن‌های ۲۵۰۰ ساله کتابچه‌ای نوشت در ۵۸ صفحه به نام کوروش دروغین و جنایتکار که در آن کوروش بزرگ را به دزدی، راهزنی، قتل، لواط و بقیه‌ی گناهانی که برایش قابل ‌تصور بود (از جمله داشتنِ مادرِ یهودی)، متهم ساخته بود.۲۱ این کتاب در آن زمان توجهی جلب نکرد و بعد از آن هم ناخوانده و بدنام باقی ماند، اما اگر کسی بختِ خواندن‌اش را بیابد درخواهد یافت که گفتار سعیدی سیرجانی درست است و محتوای آن نشانگر ناتوانی نویسنده‌اش در فهم متون فارسی درباره‌ی کوروش است. چنان که مثلاً خلخالی اشاره‌ی کتزیاس به این که کوروش از طبقه‌ی فرودست بود و در جوانی به کارهای دستی می‌پرداخت و جمله‌ی پیرنیا در این مورد را که کوروش در جوانی نیاز به کار کردن داشته، نشانه‌ی لواط‌کاری کوروش فهم کرده ‌است. او در این کتاب به طور هم‌زمان آرای هرودوت، کسنوفون، ناتل خانلری، علامه طباطبایی و دهخدا را نادرست خوانده‌ و بخش عمده‌ی ایشان را کارگزار صهیونیسم و «پیرو خطِ یهود» دانسته‌ است. هم‌زمان با این واکنشِ اسلام‌گرایان، چپ‌گرایان نیز واکنشی نشان دادند و نوشتارهایی منتشر کردند که در آن شاهان هخامنشی ستمگر و خونریز دانسته شده بودند و شاهان بدنامِ اساطیری مثل ضحاک نماد انقلاب‌های خلقی قلمداد شده بودند. این برداشت نیروهای چپ البته سابقه‌ای طولانی داشت و پیشینه‌اش به قبل از ظهور گفتمان اسلامی در این مورد می‌رسید. یکی از نخستین متون در این زمینه را نیما یوشیج در سال ۱۳۱۸ پدید آورد و آن شعری بود درباره‌ی دانیالِ پیامبر که در آن داریوش بزرگ مورد حمله قرار گرفته بود.۲۲ در این معنی، کسانی مانند خلخالی در واقع بخشی از گفتمان چپِ دوران خود را برگرفته و با عقاید دینی خویش درآمیخته بودند. در دوران ما نیز این موجِ حمله به کوروش هم‌چنان ادامه دارد. در یک سو قوم‌گرایانی قرار دارند که تخریب خاطره‌ی کوروش را راهی می‌دانند برای آسیب رساندن به ملی‌گرایی ایرانی، و در سوی دیگر هم‌چنان برداشت‌هایی عقیدتی رواج دارد که در پیِ انکار تاریخ ایران پیش از اسلام است. ناگفته نماند که شبیه به تبلیغاتِ قوم‌گرایان را در شاخه‌ای از گفتمان غرب نیز می‌بینیم. این تصور که فرهنگ غربی به شکلی پیوسته و دایم به ستایش و نکوداشت کوروش بزرگ می‌پرداخته است، نگرشی ساده‌انگارانه است. اما جالب آن است که نخستین نشانه‌ها از حمله به کوروش و تلاش برای خوار ساختنِ خاطره‌ی او، به قرن بیستم میلادی مربوط می‌شود و این همان دورانی است که در ایران‌زمین هم نخستین زمزمه‌ها برای حمله به او از سوی نیروهای چپ یا مذهبی آغاز می‌شود. یکی از نخستین حرکت‌های فرهنگی‌ِ غرب در این زمینه، فیلمِ صامتِ «نارواداری»۲۳ از د. و. گریفیث۲۴ است که به سال ۱۹۱۶ م. ساخته شد و یکی از شاهکارهای سینمای صامت محسوب می‌شود. این فیلم حماسه‌ای است که چهار داستان را در سه ساعت و نیم روایت می‌کند. آخرین داستان ماجرای فتح بابل به دست کوروش را نشان می‌دهد و در آن کوروش را شاهی خودکامه و ستمگر تصویر می‌کند که بابلی‌های صلح‌جو و شادخوار را زیر مهمیز قدرت خود می‌کشد و بخت‌شان را تیره می‌سازد. ناگفته نماند که این گریفیث همان کارگردانی است که به کوکلوس‌کلان‌ها تعلق خاطری داشت و سال پیش از آن (۱۹۱۵) فیلمِ مشهور و بدنام «تولد یک ملت»۲۵ را ساخته بود و به خاطر نژادپرستی و هواداری‌اش از نسل‌کشی سرخ‌پوستان و ستم بر سیاه‌پوستان در میان فرهیختگان شهرتی ناخوشایند به دست آورده بود. این تلاش‌ها برای تخریب خاطره‌ی کوروش در سال‌های اخیر شدت و ابعادی بی‌سابقه به خود گرفته است. با وجود این، پایداری و تداوم محبوبیت کوروش و حتا افزوده شدن بر آن نمایان است و این امری شگفت می‌نماید. در حقیقت، این نکته که در حال حاضر بیست و پنج قرن است در گستره‌ای از ایران تا ایسلند روایت‌ها و داستان‌هایی درباره‌ی این شاه ایرانی وجود داشته و دوام آورده، نشانگر آن است که این روایت‌ها کارکردی را به انجام می‌رسانده‌اند و معنایی و سرمشقی برای مردمان فراهم می‌آورده‌اند، که به سادگی با تعصب‌هایی عقیدتی یا منافعی حزبی جایگزین‌شدنی نیست.

کوتاه‌شده از بخش ششم کتاب زیرچاپ «کوروش رهایی‌بخش» .

بهار، ۱۳۸۷: ۶۶٫ ۲٫ Wiesehöfer, 1999: 55-68. 3. Lincoln, 1992: 32. 4. Silverman and Ruggles, 2008: 11. 5. Schulz, 2008. 6. Ansari,2007: 218-219. 7. Daniel, 2000: 39; Llewellyn-Jones, 2009: 104; Curtis, Tallis & Andre-Salvini, 2005: 5. 8. Kuhrt, 1983: 83-97. 9. Mitchell, 1988: 83. 10. Walker, 1972: 158-159. 11. Arnold and Michalowski, 2006: 426-430. 12. Wiesehöfer, 1999: 55-68. 13. Kuhrt, 1983: 83-97. 14. Grabbe, 2006: 542. 15. Bedford, 2000: 138-139. 16. Lockard, 2007, Vol.1: 147; Jaffery, 1981: 121. 17. Kingsbury, 2008: 21; Carey et al., 2010: 19; Lauren, 2003: 11; Veenhoven, 1975, Vol.1: 244; Martin and Lin, 2005: 99. 18. Talbott, 2005: 40. 19. Abtahi, 2006: 1-38. 20. Ebadi, 2003. 21. خلخالی، ۱۳۶۰٫ ۲۲٫ یوشیج، ۱۳۸۰: ۲۳۳ـ۲۲۸٫ ۲۳٫ Intolerance 24. D. W. Griffith 25. Birth of a Nation


این مطلب را چاپ کنید

۳ نظر

  1. بسیار دقیق و مفید بود. سپاس.

  2. یعد از کوروش هخامنشی، پل برمر حاکم آمریکایی عراق بعد از اشغال آن از سوی آمریکا، دومین یهودی در تاریخ بود که توانست با منشور حقوق بشر جدید حاکم عراق یا همان بابل باستانی شود. تاریخ تکرار می شود دیگر

نظرات شما (بازگشت)

ایمیل شما منتشر نخواهد شد پر کردن قسمت های ستاره دار الزامی است *

*


− 1 = هشت

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>