ستارخان، سردار ِ همیشه ی مشروطه خواهی

sattarkhan2فرینوش اکبرزاده

ناباورانه می نماید، اما چرخِ فلک ۹۹ بار بعد از روزی که سردار همیشه سربلند تاریخ کشور را به دامان خاک میهن سپردیم، گذشته است.

سالها گذشته است یا دقیقتر بگوییم، نود و نه سال گذشته است از روزی که مردم و مشروطه خواهان و حقیقت دوستان، ستارخان، سردار ملی با تنی رنجور از جور زمانه و تیری چهار ساله را بر سر دست گرفتند و لااله الا الله گویان راهی باغ طوطی شدند؛ باغی که خانه ابدی سردار شد.

نامش «ستار» بود، «ستارخان» صدایش می کردند، اما برای ما، سرداری است برای همیشه ی تاریخ.  هنوز هم او را نمی شناسیم. او که این خزان، نود و نهمین خزان نبودنش را سپری کردیم، خزان ِ رفتن مردی که تفنگ دست گرفت تا حرمت را به چهاردیواری این خاک پرقصه بازگرداند؛ و امروز داستان او هم قصه شده، قصه ای با غصه های بسیار و البته شادمانی های بسیارتر.

شرح جوانی و سالهای زندگی ستارخان چیزی فراتر از آنی است که در چند کتاب معدود و برخی صفحات دنیای مجازی آمده است؛ او جوانی پر شوری را گذرانده، درگیر شده، دستگیر شده و سفر رفته و به قول آنروزی ها دنیا دیده شده تا برای حق خواهی و عدالت طلبی محکم و استوار شود.

ایندی دونیانین توجه نقطه سی ایرانه دیر  /  آفرینیم همت والای ستارخانه دیر

 

هنوز هم صدایش از لابلای کوچه پس کوچه های تبریز شنیده می شود که قطار فشنگ به کمر بسته و لابلای سنگرهای «امیرخیز» و «سرخاب» و «چرنداب» می چرخد و فریاد می زند و تیر می اندازد و از فرداهای بهتر با مشروطه می گوید. او و دوستانش آمده بودند تا کمر همت را برای کاشتن و آبیاری درخت مشروطه ببندند و آنقدر بایستند تا اولین شکوفه های این درخت را مشاهده کرده و بعد آنرا به دست جوانترها، به دست امیدهای همیشه ی کشور بسپارند. پس چه غم دارد سردار وقتی یارانش غریبانه، برگ برگ و خون چکان بر زمین می افتادند و درختان تبریزی را سیراب می کردند؛ وقتی شیرزنان تبریزی «نگار»ین دل و آهنین باور، فشنگ و باروت و خشم خود را بر سر دشمنان آزادی و مشروطه می ریختند و بعدش تیر خورده و خونین به آسمان پر می کشیدند؛ وقتی خانه به خانه پرچم سپید تسلیم جمع می کرد و زیر پای اسب مبارزان می ریخت و باور داشت ریختن خون سرخ شکوهی بالاتر از این سپیدی ترس خورده دارد؛ تا اینکه جملاتی تاریخی چهاردهم مردادماه ایران را روشنتر از همیشه نمود و مهر و امضا شدن فرمان مشروطه آب خنکی شد بر دل و روح تمام آنها که پای استقرار مشروطه ایستاندند و جان دادند و خون دادند و پا پس نکشیدند.

دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد…

 

غمهای سردار اما انگار تمامی نداشتند؛ آنقدر که «اتابک»  را به نامی تلخ در ذهن تاریخ تبدیل کردند وقتی مشروطه خواهان و ستارخان و همراهانشان در پارک اتابک به رگبار جهل و ناآگاهی سپرده می شوند و دهها تن خون ریزان بدرود حیات می گویند و باقی اسیر و زخمی به روزهای رفته و دوستان رفته می اندیشند. باید سردار باشی تا چهار سال زخم گلوله بر پای و زخم جهل بر دل را تاب بیاوری و بعد به دیاری پر بکشی که آرامش و سعادت وعده داده شده دارد برای رادمردان و راست گویان.

نقطه ی خاتمه تاریخ بر این داستان، نود و نه سال قبل یعنی ۲۵ آبان ۱۲۹۳خورشیدی در باغ طوطی حضرت عبدالعظیم حسنی است، گورستانی آرامتر از مردان و زنانی که زیر تخته سنگهایش خوابیده اند و سنگی سیاه که «سردار ملی» را به سادگی در بر گرفته و سالهاست از او، خاطره آزاد مردی تنها را در ذهن ها زنده نگاه داشته…

***

از خون جوانان وطن لاله دمیده / از ماتم سرو قدشان سرو خمیده

 

اینها که رفت دل گویه ای بود برای سرداری که تاریخ به امثال او بسیار بدهکار است؛ ما نیز به قدر کفایت مدیون تلاشهایی هستیم که امروز میهنمان را ساخته اند؛ از یاد نبرده ایم که ایران زمین بودنش و سربلندی اش را از کسانی دارد که در عهد و دوره ی خود بر سر عهد و پیمان نشستند و خون دادند اما از باورشان نگذشتند؛ کسانی همچون ستار قره داغی، مردی که ستارخان می شناسیمش و سردار ملی ما بوده و خواهد بود.

در نود و نهمین سالگرد سفر ابدی او اما، شایسته است یادش را زنده نگاه داریم، شایسته تر از همیشه.

این را از لابلای حرفهای «سامی سردار ملی» نواده پرتلاش و خبرسازش می شود شنید. او مدتهاست در تلاش است یادمانی در خور شان ستارخان نه به عنوان جدش، بلکه در جایگاه قهرمانی ملی را آماده کند و توجه ها را به تاریخ و تاریخ سازان به خصوص در دوره مشروطه جلب نماید.

همین چند روز قبل هم نامه ای برای دولت تدبیر و امید نوشت تا بگوید یکسال مانده یا یکصدمین سالگرد درگذشت سردارملی و باید از امروز به فکر ۲۵ آبان سال آینده باشیم، تا فردا شرمنده تاریخ و بزرگانمان نشویم که هیچ کاری برایشان نکردیم و حتی دریغ از یادی که یکصد سال بعد به شایستگی ببریم.

سامی سردار ملی این روزها پرکارتر از همیشه، در تدارک برنامه ایست تا یکصدمین سالگرد ستارخان همچون یکصدمین سالگرد هر آزادمرد دیگری با شکوه و در یاد ماندنی و اثر گذار باشد و به درستی از یکسال قبل این تلاش را آغاز نموده است. تلاش برای برنامه ریزی همایش علمی، گرامیداشت و گردهم آیی پژوهشگران و علاقمندان در روزی که یادآور دلاوریهای ستارخان است.

او چندین بار برای انتقال پیکر سردارملی از باغ طوطی به تبریز هم تلاش نموده؛ تلاشی که تا امروز ثمری دربر نداشته است. تلاش این فرزند نیک اندیش از خاندان سردارملی را ارج می نهیم اما باور داریم ستارخان، نه قهرمانی منطقه ای، بلکه الگویی ملی است و به همین جهت مثل بسیاری از بزرگان و اندیشمندان و دلاوران میهن، فرقی نمی کند پیکرشان در کجا خفته باشد، همینکه یادشان به نیکی و راهشان به روشنی معلوم باشد، یعنی در هر دوره تاریخی کسانی هستند که آزادگی و رادمردی را محترم می شمارند و برای بزرگان حرمت قائلند؛ و ما در تبریز می توانیم به جای برپاکردن مزار و گذاشتن سنگی براق و خوش ترکیب، یادمانی از اندیشه های این سردار و دیگر تلاشگران راه اعتلای میهن بسازیم. باید به صدای بلند بگوییم سردار! در خانه ات بمان، تمام ایران خانه ی توست، دل تمام آزادی خواهان و حق طلبان خانه توست…

***

چندی پیش حوالی کوی امیرخیز بودم، جایی که کوچه ای به نام ستارخان دارد و روی کاشی شماره بیست و یک، بر دیواری آجری و بالای دربی چوبی که فقط کلون مردانه دارد، نام خانه ستارخان، سردارملی به چشم می خورد. جایی که ارتش روسیه از خشم آنرا به توپ بستند و سالها بعد جوانان و متخصصان این دیار آنرا همانند روزهای زیبایی و اوجش بازسازی کردند. ستارخان نماد مبارزات آزادیخواهانه بوده و به همین جهت خانه او امروز به محلی برای فعالیت های بشردوستانه و محل استقرار کمیسیون حقوق بشر اسلامی تبدیل شده است. هرچند قرار بود قطعه پشتی این خانه هم تملک شده و بعد از بازسازی به اندرونی خانه ستارخان تبدیل شود که هنوز نشده است.

اما مقصود از این یادآوری، سخنان مردمی بود که در همان حوالی زندگی می کنند و به نوعی همسایه ستارخان هستند. در آن حوالی به جز چند نفری که گفتند یکی دو بار رفته اند و خانه را و اشیا و وسایل آنرا دیده اند، پسری در آستانه نوجوانی با نان داغ در دستش سخنان جالبی در این مورد گفت. او ستارخان را خیلی خوب می شناخت، پدرش او را به تمامی جاهایی که قصه های مشروطه در آن اتفاق افتاده برده بود و او با اشخاص، اتفاقات و مکانها به خوبی آشنا بود. «ایمان» می گفت ما مردم تبریز هستیم و باید در مورد مشروطه خیلی خوب بدانیم، چون پدربزرگهای ما با ستارخان و باقرخان دوست بوده اند و با آنها جنگیده اند. او می دانست مزار ستارخان در تهران است و یک بار هم با پدرش برای دیدن مزار باقرخان در گورستان طوباییه رفته بود. او دهها نام مشروطه خواه هم از حسین خان باغبان و حاج علی دواچی و هاوارد باسکرویل و زینب پاشا و شیح محمد خیابانی در ذهن داشت و یکی دو جمله در مورد هرکدامشان گفت و نان سنگکش را در دستش جابجا کرد و دوان دوان رفت. من ماندم و حسی میان خوشحالی از دیدن چنین نوجوانی که بی شک فرداها را آگاهانه تر می سازد و وظیفه هم نسلان من و بزرگترهایمان که باید دیروز را به راستی و درستی برای کودکان امروز بازگو و معرفی کنیم.

ای مرغ سحر! چو این شب تار /  یاد آر ز شمع مرده یاد آر

***

امروز نود و نهمین سالگرد درگذشت مردی است که به نام سردارملی می شناسیمش و سرداری بوده برای همیشه ی تاریخ. نود و نه همیشه عدد مهمی بوده است، شاه عباس به توصیه شیخ بهایی نهصد و نود و نه کاروانسرا در تمام نقاط ایران ساخت و هزارمین خانه امن برای مسافران را کاخ و عالی قاپوی خود در اصفهان معرفی نمود تا اهمیت بیشتری به تعداد کاروانسراها و توجه بیشتری به خلاقیت و مردم داری اش جلب نماید؛ و یا روزگاری نه چندان دور مردم ملکی را اجازه نود و نه ساله می کردند و باقی قصه.

حالا در نود و نهمین سالگرد درگذشت ستارخان، سردار ملی هرچند تبریز در سکوت پس از ایام دهه محرم و البته بی خبری معمول به مناسبتهایی اینچنین به سر می برد، اما می تواند این یک سال را زمینه ای برای بازخوانی مشروطه و تلاش مشروطه خواهان نماید و یادگاری زرین در تاریخ باقی بگذارد. یادگاری که فرزندان میهن بی شک برای دانستن و آموختن آن تلاش خواهند نمود.

اینجا دیار ستارخان است؛ سرزمینی که سردار در آن نفس کشیده و با غم دوری اش، چشم بر هم نهاده است. دیاری که سالروز درگذشت سردار را، با یادی در دل گرامی دارد؛ که یادش همیشه زنده و گرامی است… یاد ِ «ستار خان»، سردار  ملی، سردار همیشه ی میهن…

آن زمان که بنهادم سر به پاى آزادى / دست خود ز جان شستم از براى آزادى


این مطلب را چاپ کنید

یک نظر

نظرات شما

ایمیل شما منتشر نخواهد شد پر کردن قسمت های ستاره دار الزامی است *

*


چهار + 3 =

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>